شعر سیاسی  مشروطه

محمد قراگوزلو

 

درآمد

مقاله­ئی که در پی می­خوانید، بخشی از سخن­رانی نگارنده در پاس­داشت یکصدمین سال­یاد انقلاب مشروطه است. این سخن­رانی نیمه­تمام مرداد ماه سال 1384 در دانشگاه تبریز برگزار شد و متن کامل و مکتوب آن در اختیار نویسنده نیست. از دانشجویان عزیزی که با صمیمیت هر چه تمام­تر بخش­هائی از این فایل صوتی ـ تصویری را در اختیار من قرار دادند سپاس­گزارم. مقاله­ کم و بیش از روی این فایل پیاده و تنظیم شده و بی­گمان از کاستی تهی نیست. به هر شکل 14 مرداد بهانه­ئی است برای مرور و بازخوانی گوشه­هائی از نخستین انقلاب ناکام دوران معاصر مردم ایران!

گمان می­زنم از همین نوشته­ی کوتاه نیز قوت تئوریک و قدرت پراتیک تاریخی چپ ایران و برتری آن بر لیبرالیسم به وضوح هویداست. از لاهوتی تا شاملو. شعر و فرهنگ چپ ما بر کل تولیدات راست و لیبرال می­چربد.                                

*غنا و تملق! شعر دوره ‌ی ”بازگشت“ كه از اواسط قرن دوازدهم (عهد افشاریه) آغاز شده و تا برهه‌ی شكل‌بندی شعر سیاسی مشروطه ادامه یافته است در مجموع جز تعداد انگشت شماری غزل زیبای عاشقانه - سروده‌ها‌ی طبیب اصفهانی، حاج سلیمان­ صباحی بیدگلی، مشتاق اصفهانی، میرزامحمدنصیراصفهانی، نشاط اصفهانی، واله داغستانی، هاتف اصفهانی، فروغی بسطامی و... - اثر مانده‌گاری به دفتر شعر فارسی نیافزوده است. غزل عاشقانه‌ی دوره‌ی بازگشت تحت تاثیر و به تقلید از غول‌های قرن هفتم و هشتم از جمله سعدی و رومی و به ویژه حافظ شكل بسته است. غزل‌هایی همچون:

طاعت از دست نیاید گنهی باید كرد                              در دل دوست به هرحیله رهی باید كرد

(نشاط، 1337،صص:97-96)

كـی رفتـه­ئی زدل كه تمنا كنم تو را                               كی بوده‌­ئی نهان كه هویـدا كنم تو را

(فروغی، 1336، ص:22)

غــم‌اَت در نـهان خـانه‌ی دل نشیند                               بـه نـازی كه لیلــی به محـمل نشیند

(طبیب)

چه شود به چهره‌ی زرد من نظری برای خدا كنی                         كه اگر كنی هـمه درد من به یكی نظاره دواكنی

(هاتف، 1349،ص: 261)

به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانی‌ام                                    به كنار من بنشینی و به كنار خود بنشانی‌ام

)هاتف، 1349، ص: 104)

نه فقط تداعی‌گر غزل غنایی مكتب شیراز است، بل‌كه از شاه‌كارهای شعر عصر مورد نظر نیز به شمار تواند رفت.

از یك منظر شعر دوره‌ی بازگشت را باید ”جنبش ادبی عهد قاجار دانست.“ (سیروس شمیسا، 1369،ص: 193)

با این همه در آثار این عصر، از آن همه جنایت، كشور فروشی، زن باره‌گی و انواع خباثتِ شاهان و درباریان خبری نیست. سهل است فروغی بسطامی - كه غنی‌ترین غزل‌های این دوران را به تقلید از حافظ سروده است - دفترش را با زشت‌ترین صور مداهنه و مجامله و مدیحه‌گویی انباشته است. چنان­كه بی‌شبهه می‌توان او را مداح خصوصی ناصرالدین‌شاه به شمار آورد:

گر وصف شه نبودی مقصود من فروغی                             ایزد به من ندادی طبع غزل سرا را

(فروغی، 1336، ص: 3)

در آستانه‌ی جنبش بیداری ایرانیان، شعر فارسی به ترز شگفت‌ناكی وارد عرصه‌ی عمومی حیات توده‌ها می‌شود و از كوچه‌ و خیابان سر در می‌آورد. در این دوران قاآنی تداعی‌گر آخرین تلاش مذبوحانه‌ی به اصطلاح ”شعری“ است كه می‌كوشد كمر به خدمت قدرت سیاسی بندد و به جز روغن زبانی و مجیزگویی حكومت هیچ شأن و وظیفه‌ی دیگر برای خود قایل نیست. چنین است كه قاآنی در مدح حاج میرزا آغاسی ‌گوید:

مـلكی هست در لبـاس بشـر                         این خلایق نه لایق بشـر است

و همین جناب ”شاعر“ در ستایشِ میرزاتقی ‌امیركبیر (جانشین آغاسی) به سرعت رنگ عوض می‌كند و این­گونه به خوش رقصی می‌نشیند:

به جای ظالمی شقی، نشسته عالمی تقی                                    كه مومنان متقی، كنند افتخارها!

میرزا فتح‌علی آخوندزاده در مورد شعر این دوره ‌گوید:

«در ایران نمی‌دانند ”پوئزی“ ]منظور از پوئز، شعر ”poem “ است [ ‌چه‌گونه باید باشد. هرگونه منظومه‌ی لَغْوی را شعر می‌خوانند چنان می‌پندارند كه ”پوئز“ عبارت است از نظم كردن چند الفاظ ] لفظ[ بی‌معنی در یك وزن معین و قافیه دادن به آخر آن‌ها، در وصف محبوبان با صفات غیر واقع یا در وصف بهار و خزان با تشبیهات غیر طبیعی، از متاخرین، دیوان قاآنی از این گونه مزخرفات مشحون است.» (حمید زرین‌كوب، 1358، ص: 11)

میرزا آقاخان كرمانی كه معتقد بود: ”آتش زنه‌ی نور خرد جز سخن دیگر نتواند بود“ (باقر مومنی 1352، ص:50) در مورد مرده ریگ شعرا می‌نویسد: ... ”تاكنون از آثار ادبا و شعرای ما چه نوع تاثیری به عرصه‌ی ظهور رسیده...؟ آن‌چه مبالغه و اغراق گفته‌اند نتیجه‌ی آن مركوز داشتن دروغ در طبایع ساده‌ی مردم بوده است. آن‌چه مدح و مداهنه كرده‌اند، نتیجه‌ی آن تشویق وزرا و ملوك به انواع رذایل و سفاهت شده است... شعرای فرنگستان انواع این نوع شعرها ]مدح و غنا و غزل[ را گفته‌اند و ‌گویند ولی چنان شعری را تحت ترتیبات صحیحه آورده‌اند... كه جز تنویر افكار و رفع خرافات و بصیر ساختن خواطر و تنبیه غافلین و تربیت سفها و تادیب جاهلین و تشویق نفوس به فضایل و ردع و زجر قلوب از رذایل و عبرت و غیرت و حب وطن و ملت تاثیر دیگری بر اشعار ایشان مترتب نیست.“ (ناظم‌الاسلام كرمانی1362، ص: 223). زین‌العابدین مراغه‌ای در انتقاد از شاعران و نویسنده‌گان ایرانی چنین نوشته است: ”در ایران یك نفر ندیدم بدین خیال كه عیوب دولت و ملت را به قلم آورد. آن‌كه شعرایند خاك بر سرشان. تمام حواس و خیال آن‌ها منحصر بر این است كه یك نفر فرعون صفت نمرود روش را تعریف نموده، یك راس یابوی لنگ بگیرند.“ (زرین كوب، همان­ ص:13). عبدالرحیم طالبوف در گفت­وگویی با یك مخاطب فرضی چندین عامل را سبب ویرانی ایران دانسته و چنین نوشته است: ”یكی می‌گفت تربیت و ادبیات ما، مخرب اركان شرم طبیعی و آزرم بشری ما شد. اطفال، از بزرگان خود جز می‌زنم، می‌بندم، پدرش می‌سوزانم و هزار فحش و سایر نامربوطات دیگر نمی‌شنوند و از معلمین نتراشیده در مكاتب، باب هشت در عشق و جوانی چنان‌كه افتد و دانی یا حكایت قاضی همدان... و از این قبیل اشعار، مدیحه‌ی قاآنی در تعریف محمدشاه ثانی، سرداریه و قصاید یغما و هزار بی‌ادبی‌های دیگر یاد می‌گیرند“ (عبدالرحیم طالبوف، 1357، ص:198). سیدجمال‌الدین اسدآبادی در نقد شاعران روزگار و یادآوری مسوولیت آنان چنین گفته است: ”شعر با لطیف‌ترین احساسات بشری سروكار دارد و كلام شاعر دل‌نشین‌ترین كلام‌هاست. شعر فقط تقلید از سبك گذشته‌گان و كنار هم چیدن لفظ‌ها و تشبیهات زیبا نیست. سخن شاعر باید مردم را به سوی خوشبختی و ترقی و خُلق نیك راه‌نمایی كند“ (هُما ناطق 1357، ص: 240). آن ادبیات سرگرم كننده پیش‌آهنگانی داشت چون فتح‌علی‌خان صبا، كه شهنشاه نامه‌یی در مدح ممدوح منحطی چون فتح‌‌علی شاه سرود و خواست او را بر جای رستم شاهنامه بنشاند. یا میرزاحبیب قاآنی، كه میرزا آقاخان كرمانی وقتی به نام او می‌رسد كه ”برای قحبه‌ی پتیاره‌ای بیش از 20 قصیده سروده و او را در حد مریم عذرا بالا برده“ (حسین شایگان، فرهنگ و توسعه، ص:24) از خشم كف به لب می‌آورد.»

 

شعر سوسیالیستی

جنبش مشروطه­خواهی به موازات تاثیر بر تمام عرصه‌های حیات اجتماعی ملت ایران به ترز بی‌سابقه‌یی و بیش از آن‌چه انتظار می‌رفت، شعر و ادبیات را به خدمت اندیشه‌‌ی آزادی‌خواهی و رهایی از استبداد و انحطاط فرا خواند. غزل كه به اعتبار ساختار و شكل‌بندی تاریخی‌اش، قرن‌ها به استخدام توصیف اندام دل‌ربای دل‌بران درآمده بود به طور تمام عیار مجالس بزم و عشرت را به هم زد و از اتاق هم‌خوابی‌های وسوسه‌آمیز وارد میدان رزم و غیرت دلیران شد و به­سان ابزاری جنگی عمل‌ كرد. شعر مشروطیت به شدت سیاسی بود و در هر قالب كه فرو می­‌رفت، به چهره‌ی دولت پنجه می‌كشید. این شعر از یك­سو متاثر از دست‌آوردهای رنسانس‌ غرب بود و از سوی دیگر حتا مرزهای انقلاب فرانسه را پشت سر می‌نهاد و با بلشویك‌ها و انقلاب رهایی‌بخش طبقه‌ی كارگر در شمال ایران نرد عشق می‌زد و از سوسیالیسم دفاع می‌كرد. لاهوتی و فرخی شاعرانی بودند كه به وضوح پای رهبران انقلاب ماركسیستی را به شعر فارسی ‌گشودند و در ستایش از لنین شعر سرودند. ابوالقاسم لاهوتی (1332-1266) که به حق آوانگارد شعر سوسیالیستی و نخستین شاعر طبقه­ی کارگر ایران به شمار تواند رفت، در ستایش از انقلاب اکتبر و مدح بی­صله­ی لنین چنین سروده است:

 

ما فقیران که چنین عالم و دانا شده­ایم                                                   هــم توانا شـده­ایم

همــه کـوران قدیمیم که بینا شده­ایم                                                      همــه دانا شـده­ایم

ما همان کمبغلانیم که در دور امیر                                                       بنده بودیم و اسیـر

بین چه آزاد و خوش از دولت شورا شده­ایم                           همــه دانا شـده­ایم

بس که در بند بماندیم و به زنجیر شدیم                                           خسته و پیر شـدیم

فتح اکتبر به پیش آمد و برنا شده­ایم                                               همـه دانا شـده­ایم

تــوده­ی رنجبرانیــم که با راه لنین                                     در همه روی زمین

متحد بهر عوض کردن دنیا شده­ایم                                                همــه دانا شـده­ایم

چنین آثاری ممکن است از مبانی زیبائی­شناختی شعر فاصله گرفته و به شعار – که به نظر من یک ژانر ویژه­ی شعری­ست – نزدیک شده باشد، اما به هر شکل با تمام وجود به عنوان هنر متعهد در خدمت انقلاب کارگران و زحمت­کشان قرار می­گیرد و تعهد سیاسی را تا عمق استخوان سراینده می­برد. لاهوتی تنها شاعر فارسی سرا است که به دفعات در شعر خود از واژه­های حزب و کمونیست و انقلاب و کارگر و زحمت­کش و دهقان بهره­ برده و به بارها نام رهبران انقلاب اکتبر را به شعرش راه داده است. بی­گمان هدف او از چنین روی­کردی، تعمیم اهداف انقلاب سوسیالیستی در میان مردم ایران بوده است. فی­المثل در ابتدای قطعه­ئی که به فردی (ح.ب.؟) هدیه داده، چنین گفته است:

در دســت او همیــشه کتاب و قلم بـود                                پیوسته در مبارزه با بیش و کم بـود

او عضو حزب نیست. ولی هست کمونیست                                    داند که کمونیسم بدون حساب نیست...

لاهوتی در دو بیتی کنائی و طنز گونه­ئی خطاب ”به دشمن آزادی زنان“ سروده:

ز من بشنو کمی گر شرم داری                           زن خود را که ناموست شماری

اگر پوشیده می­داری چه دانند                             که تو ناموس داری یا نداری؟!

(در افزوده: کلیات لاهوتی چاپ مسکو و تاجیکستان به قدری انباشته از غلط­های چاپی و نگارشی­ست که گاه خواندن شعر را دشوار می­سازد. ای کاش فرصت و امکانی فراهم می­شد تا آثار آن بزرگ­مرد را تصحیح می­کردم)

لاهوتی که به درست پیش­گام شعر سوسیالیستی ایران بوده و از یک منظر رونوشت برتولد برشت است، در سال 1922 به اتحاد جماهیر شوروی رفته و به فراگیری آثار مارکس و لنین پرداخته است. او که شوروی را ”وطن دوم“ خود می­دانست در این باره گفته:"آشنا شدن من با منبع­های یکم تئوری مارکسیستی به صفت کارهای من بسیار خوب نتیجه بخشید." وفاداری او به انقلاب اکتبر و دفاع جانانه و صمیمانه از دست­آوردهای نخستین انقلاب کارگری ابتدای سده­ی بیستم لاهوتی را تا مقام وزارت فرهنگ تاجیکستان – که زبان­شان فارسی بود – ارتقاء داد و به دریافت جایزه­ی معتبر لنین مفتخر کرد. آشنائی لاهوتی با سوسیالیسم مارکسی تا آن­جا عمیق بود که به خوبی می­دانست طبقه­ی کارگر فقط با نیروی خود از قید و بند بورژوازی رها می­شود.

ای کارگر نجات تو در بازوان توست                                 نومید باش ازشه و از کردگار هم

تاکید لاهوتی مبنی بر این که تمام امکانات و ثروت موجود در جامعه­ی سرمایه­داری نتیجه­ی نیروی کار طبقه­ی کارگراست، در این بیت به وضوح آمده:

ویران شود بنای جهان بی­وجود ما                                               درس و کتاب و دفتر و دانش ز رنج ماست

(در افزوده: قابل توجه نئو مارکسیست­ها و حضرات اصحاب فرانکفورت که به تدریج تکنولوژی و دانش و روبات را به جای طبقه­ی کارگر نشانده­اند؟!) فرخی­یزدی نیز همچون لاهوتی دل در گرد انقلاب سوسیالیستی داشت و برای رهائی کارگران و زحمت­کشان می­نوشت و می­سرود:

توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمود                                  کش­مکش را بر سر فقر و غنا باید نمود

از آن­جا که نگارنده بخشی از کتاب( همسایه­گان درد 1387، تهران: نگاه) را به بررسی فشرده­ی شعر و اندیشه­ی فرخی یزدی اختصاص داده و در چند اجتماع پر شور دانشجوئی درباره­ی ابعاد مختلف شخصیت­ سیاسی فرخی سخن گفته (و این سخن­رانی ها  به اهتمام دانشجویان دانشگاه تهران در سال 1378 پیاده، چاپ و منتشر شده و در بعضی از جراید آن زمان به صورت شکسته بسته آمده است)، در نتیجه فرخی را به اعتبار رعایت اقتصاد کلام وا می­گذارم و به شعر رادیکال و اجتماعی عارف می­پردازم.

 

رادیکالیسم اجتماعی عارف

تاثیر لاهوتی و فرخی بر شعر سیاسی عصر مشروطه تا آن­جا قوت یافت كه حتا دامن خنیاگر شوریده‌ای همچون عارف قزوینی را نیز گرفت. عارف بر بستر كلام غنایی حافظ می‌نشست و همچون مایاكوفسكی لب به ستایش ولادیمیر ایلیچ لنین می‌گشود:

ای لنـین ای فـرشـته‌ی رحـمت                                    تخم چـشم من آشیـانه‌ی توسـت

كـن قـدم رنجه زود بی‌زحـمت                         هین بفرما كه خانه، خانه‌ی توست

(عارف، 1364،ص: 86)

شاعران مبارز، موسیقی ردیفی و آوازی را هم زیر بال خود می‌گرفتند و بسیاری از غزل‌ها و چهارپاره‌ها را به شكل تصنیف‌های انقلابی بر سر كوی و برزن علیه استبداد می‌خواندند:

رحـم ای خدای دادگر كـردی نكـردی                             ابـقا به اعـقاب قـجر كـردی، نكـردی

(پیشین، ص: 324)

شاعرانی همچون عارف فقط شعر سیاسی نمی‌گفتند. آنان، به­سان رزمنده‌گان وارد كارزار سیاست و آزادی‌خواهی شده و همدوش انقلابیانی مانند حیدرخان عمواوغلی می‌جنگیدند.

« عارف پس از شنیدن خبر مقاومت كلنل محمدتقی پسیان در برابر كابینه‌ی بورژوای قوام به مشهد سفر كرد و دو ماه پس از قیام خراسان خود را به كلنل رساند و به تعبیری مشاور او شد. » (علی آذری، 1368، ص: 438)

در این زمان عارف در مقام تهییج و تشجیع كلنل برای فتح تهران كه حداقل آن به بركناری قوام از صدارت و حداكثر آن به جمهوری كردن ایران ‌می­انجامید، برآمد. یكی از افسران هم‌قطار كلنل پسیان به نام قدرت منصور بی‌واسطه‌‌ از عارف نقل می‌كند كه او در آن ایام اظهار امیدواری به فتح تهران به دست ژاندارم‌ها كرده است. در همین تاریخ (1300 هـ.ش) عارف دور از تهران غزلی به نفع جمهوری و بر ضد سلطنت سرود:

به مردم این همه بی‌داد شد ز مـركز داد       زدیم تیشه بر این ریشه هر چه باداباد

در همین غزل عارف ناامیدی خود را از هرگونه اصلاحات و تعمیر در حكومت بیان كرد و فریاد جمهوری‌خواهی سر داد:

از این اسـاس غلـط این بنای پای بـر آب                                   نتیجه نیست ز تـعمیر این خـراب آباد

پس از مـصیبت بسیار عـید جـمهوری                           به زیـر سـایه‌ی آن زنده‌گی مـبارك باد

خوشم كه دست طبیعت گذاشت در ره باد                                    چـراغ سلـطنت شـاه بـر دریـچه‌ی باد

تـو نـیز فـاتحه‌ی سلـطنت بـخوان عارف                                    خـداش با هـمه بـد فـطرتی بیامـرزاد

وقتی كلنل پسیان در حدود قوچان طی جنگی فشرده كه خود را با عجله به آن جا رسانده بود كشته شد، عارف خود را سرزنش كرد که چرا نتوانسته است به موقع كلنل را از رفتن به آن منطقه باز دارد. پس از این ماجرای دردناك، عارف سوگ‌نامه‌ای در رثای كلنل سرود:

میانه‌ی سر و همسر، كسی كه از سرخویش                               گذشت، بگذرد از هر چه جز ز كشور خویـش

هــزار چـون من بی‌پا و سر، فـدای كسی                                    كـه در سراسـر ایـران، ندید هـمسر خویـش

تـنـم فـدای سـر دادگسـتری كــز خـون                           هزار نـقش وطـن كرد زیـب پـیكر خویـش

سـر و سـران سـپه، جـامه‌ها درنـد بر آن                                   سپهبدی كه بـدی سـرپرست لشكر خـویش

این غزل عارف به حدی مطلوب افتاد كه در سال 1301 (یك سال بعد)، بهار، در قضیه‌ی پیش‌نهاد اعطای امتیاز نفت شمال به آمریكا، ‌به استقبال عارف رفت و چامه‌ای سرود:  

كسی كه افسر همت نهاد بر سر خویش                                     بـه دست كس نـدهد اختیار كشـور خویـش

                     بگو به سفله كه دردست اجـنبی ننـهد                                كسی كه نان پـدر خورده، دست مـادر خویش...

                ... حقوق نفـت شمال و جنوب خاصه‌ی ماست                                      بگو بـه خـصم بسوزد بـه نفت، پیـكر خویش

                 ز مـن بـهار بـگو بـا برادران حسود                         بـه رایـگان نفروشد كسـی بـرادر خویش

(بهار، 1366، مجلد 1،. ص: 348)

زمانی­كه حسین خزاعی امیر لشگر جدید شرق، قبر كلنل پسیان را نبش كرد و جنازه‌اش را از آرامگاه نادر افشار به گورستان سراب مشهد انتقال داد، این عارف بود كه نغمه سر داد:

زنـده به خـون خواهی‌ات هـزار سیـاووش                                  گردد از آن قطره خون كه از تو زند جوش

عشق به ایران، به خون كشیدت و این خون                                كـی كـند ایرانـی ار كـس است فراموش

در همان روزها مشروطه‌خواهان انقلابی سر بریده كلنل را بر كارت‌پستال‌هایی نقش و این دو بیت عارف را زیر آن چاپ كردند:

این سر كه نشان سرپرستی است                                 امروز رها ز قید هستی است

بـا دیـده‌ی عـبرتش بـبینید                          این عاقبت وطن پرستی است

تاسف عارف از قتل‌ كلنل پسیان تا آن جا پیش رفته است كه شاعر شوریده دچار افسرده‌گی و دل‌مرده‌گی شده و دو بار قصد خودكشی كرده است. عارف به مناسبت سال‌یاد شهادت كلنل چنین نوشت:

«هشتم محرم 1341 این غزل را در شهر سنندج به یادگار شهادت خداوندگار عظمت و ابهت، مجسمه‌ی شرافت و وطن پرستی، دلیر بی‌نظیر دوره‌ی انقلاب، مقتول محیط مسموم و مردم­كش و قوام­السلطنه پرور، سر بریده‌ی عهد جهالت و نادانی – به قیمت سه قران و ده شاهی به دست شمر ایرانی یك نفر قوچانی به امر تلگرافی حضرت اشرف قوام­السلطنه و به دستور سردار بجنوردی – نیك نام الی‌الابد، سردار با افتخار ایران، محمدتقی‌خان] پسیان [ كه نام مقدس‌اَش به رنگ خون، مقدس‌ترین كلمه­یی است برای لوحه‌ی سینه‌های پاك و چاك­چاكِ هر ایرانی وطن پرست، به تهران فرستادم:ِ

به من مگو كه مكن گریه، گریه كار من است                   كسی كه باعث این كار گشته، یار من است

مـتاع گـریه به بازار عشـق رایج و اشك                             بـرای آب‌رو و قـدر و اعـتبار من است

بـه سـر چه خـاك به جز خاك تعـزیت ریزم                                      بـه كشوری كـه مصیبت زمـام‌دار من است

                تـدارك سـفر مـرگ دید عـارف و گفت                         در این سفـر كلنل چشم انتـظار من است

شعر سیاسی عصر مشروطیت با ایرج میرزا كه شاه‌زاده­ئی از نواده‌گان فتح‌علی شاه قاجار بود و در خراسان تحت ولایت احمد قوام‌السلطنه و دوران فرمان‌روایی كلنل محمدتقی پسیان مناصب دولتی داشت، وارد عرصه‌های تازه‌­ئی شد كه مهم‌ترین ویژه‌گی‌اش هجو دولت‌مردان و سنت‌های پوسیده‌ی فئودالی بود: 

  كه گمان داشت كه این شور به پا خواهد شد                                 هر چه دزد است ز نظمیه رها خواهد شد

 دور ظلـمت بـدل از دور ضیـــا خواهـد شد                          دزد كـت بستـه، رئیس الـوزرا خواهد شد

مملكت باز همان‌ آش و همان كاسه شود

لـعل ما سـنگ شود لؤلؤی ما ماسه شود

                این رئیس‌الـوزرا قابـل فراشـی نیست                  لایـق آن كه تو دل بسته‌ی او بـاشی نیست

               همتش جز پی اخاذی و كلاشــی نیست        در بساطش به جز از مرتشی و راشی نیست

گـر جـهان را بسپـاریش، جهان را بخورد

ور وطن لقمه‌‌ی نانـی شـود، آن را بخورد...

(ایرج‌ میرزا، بی‌تا، ص: 52)

شعر سیاسی و آزادی­خواه مشروطیت اگرچه گاه یك­سره به شعار و خبر تنه می‌زند و از مبانی زیبایی‌شناختی شعر تهی می‌شود اما به هر حال گواه آگاه روزگار خویش است. و از همین منظر نیز همدوش­ رزمنده‌گان برای تحقق آزادی، برابری و عدالت اجتماعی صحنه‌های نبرد اجتماعی كشور را گرم می‌كند و در این راه بیش از سهم خود هزینه‌های جانی می‌پردازد. تبعید و زندانی شدن پی‌درپی شاعران و روزنامه‌نگاران، به قتل‌ رسیدن فرخی­یزدی و میرزاده‌ی عشقی و تحمل فشارهای شدید امنیتی و محدویت‌های طاقت‌فرسای اجتماعی‌، نتیجه‌ی تلفیق شعر و سیاست و گلاویز شدن شاعران با دولت­های استبدادی است.

 

 

Mohammad.QhQ@Gmail.com

 

منابع:

-        آذری. علی (1368) قیام کلنل محمدتقی­خان، تهران: صفی­علی­شاه

-        بهار. محمدتقی (1336) دیوان ملک­الشعرای بهار، تهران: امیرکبیر، 2 مجلد

-        زرین­کوب. حمید (1358) چشم­انداز شعر نو فارسی، تهران: توس

-        شمیسا. سیروس (1369) سیر غزل در شعر فارسی، تهران: فردوس

-        طالبوف. عبدالرحیم (1357) آزادی و سیاست، به کوشش ایرج افشار، تهران: سحر

-        عارف قزوینی (1367) کلیات عارف به اهتمام حائری، تهران: جاویدان

-        فرخی­یزدی. محمد (1362) دیوان فرخی، به کوشش حسین مکی، تهران: امیرکبیر

-        کرمانی. ناظم­الاسلام (1362) تاریخ بیداری ایرانیان، به اهتمام سعیدی سیرجانی، تهران: نوین + آگاه

-        لاهوتی. ابوالقاسم (1357)  کلیات لاهوتی، به کوشش بهروز مشیری، تهران: توکا

-        مومنی. باقر (1352) ادبیات مشروطه، تهران: گلشائی

-        ناطق. هما (1357) از ماست که بر ماست، تهران: آگاه