افشای سلسله ای از جنایات رژیم

 

احمد شقاقی -  آذر 1389

 

مقدمه: رژیم جمهوری اسلامی در کارنامه سی ساله خود جنایات بی شمار و گسترده ای را مرتکب شده. کشتار در کردستان و ترکمن صحرا، اعدام هزاران زندانی سیاسی در دهه شصت، کشتارو سرکوب کارگران، اعمال شکنجه های وحشیانه و گسترده در زندان ها، بخصوص در دهه شصت، سرکوب وحشیانه زنان، اعدام در ملآعام، قتل های زنجیره ای نویسندگان و روشنفکران، سرکوب تشکل های کارگری و فعالینشان، ترور بسیاری از فعالین سیاسی در خارج کشور، حمله به دانشگاه ها وخوابگاه های دانشجویی و... که بدلیل ابعاد گسترده جنایات و خفقان و سانسور شدید، با وجود افشا گری های با ارزش و فراوان هنوز هم بخش هایی از جنایات این حکومت پنهان و یا در هاله ای از ابهام قرار دارد. بر این اساس ضروری  است هر کس که شاهد وقوع جنایات این حکومت آدم کش بوده، به سهم خود پرده از جنایات انجام شده بردارد.

من به سهم خود سعی خواهم کرد آنچه که در زندان ها ی رژیم طی بیش از شش سال شاهدش بودم را با ذکر تاریخ و آدرس های مشخص و بدون کمترین دخل و تصرفی بیان نمایم. هزاران نفر باز مانده از زندان های مخوف این حکومت و دیگر فجایع آن، شاهدانی هستند که جنایات بی شمار این رژیم را ثابت می نمایند. فکر کردم بهتر است از آخرین مورد جنایات در سال 67 که تا حدودی پنهان مانده و کمتر مورد افشاگری قرار گرفته شروع کنم (کشتار نظامیان) و سپس  به کشتار زندانیان سیاسی سال 67 خواهم پرداخت و در ادامه بقیه موارد. 

 

کشتار ارتشیان

پس از کشتار زندانیان در مرداد (مجاهدین) و شهریور(چپ ها) ما را که از جمله معدود زندانیان باقی مانده در اوین بودیم، به سلول های انفرادی "آسایشگاه" و یکی دو بند در 325 منتقل کردند. تازه به عمق فاجعه پی برده بودیم و با بهت و حیرت خیره به یکدیگر می نگریستیم و اخبار رسیده از کشتارها را که هر لحظه بیشتر عمق فاجعه را نشان می داد با ناباوری می شنیدیم.

در این مدت ملاقات ها قطع بود و روزنامه و تلوزیون نداشتیم، و حتی از رفتن به بهداری نیز محروم بودیم.  بعد از ظهر یکی از روزها من و دو نفر دیگر را صدا کردند. فکر کردیم که شاید دوباره اعدام ها را شروع کرده اند و می خواهند این جماعتی که از دستشان در رفته را نیز به پای چوبه های دار ببرند. با معدود بچه هایی که در راهرو بودند خداحافظی کردیم، چشم بند زدیم و بیرون آمدیم. در راهروی طولانی 325 در حالی که دست به روی شانه یکدیگر گذاشته بودیم و نگهبان ما را هدایت می کرد به طرف بند 209 (محل اعدام ها و دادگاه های ویژه) می رفتیم. طبق عادت همیشگی کمی چشمبند ها را بالا دادیم و سرمان را نیز بالاگرفتیم تا اطراف را ببینیم؛ چون در بند ماقبل آخر بودیم از مقابل درب دیگر بند های 325 باید عبور می کردیم که قبلا مملو از زندانی بودند؛ درب بند ها باز و سکوت مطلق حکم فرا بود؛ می دانستیم که همه این زندانیان اعدام شده اند، اما با کنجکاوی تلاش می کردیم داخل بندها را ببینیم شاید کسانی باقی مانده باشند؛ بالاخره فهمیدیم که بجز بند ما کسی در بندهای دیگر 325 نیست. بغض گلویم را فشرد، تنم لرزید و اشک از گونه هایم سرازیر شد، "ف" که دستش روی شانه من بود متوجه شد، شانه ام را فشرد و سعی کرد تسکینم دهد؛ بر خود مسلط شدم و نگذاشتم نگهبان بویی ببرد. "ف" زیر لب گفت: می برنمون 209؟ گفتم: نمی دونم. بالاخره جلوی 209 رسیدم. ضربان قلبم تندتر شد. همین چند روز پیش  به دادگاه ویژه رفته بودیم و شاید حالا می خواستند حکم را اجرا کنند.- تمام محاکمه ها و اجرای اعدام های اوین در سال 67 در بند 209 انجام می شد - نگهبان دیگه ای از راه رسید و گفت برای بهداری اسم نوشته بودید؟ همه بدون فکر کردن گفتیم: آره؛ و نفس راحتی کشیدیم - بهداری 325 جنب بند 209 است و به همین دلیل ما را تا آنجا برده بودند - توی راهروی بهداری به انتظار نشستیم.

بر خلاف انتظار، بهداری شلوغ بود و پاسداران بهداری در رفت و آمد بودند. طبق معمول کم کم چشم بند را بالا تر بردیم و دور و بر را برانداز کردیم. تعداد زیادی حدود 20 نفر که با لباس های ارتشی روی نیمکت ها نشسته بودند توجه ما را جلب کردند. زیر لب به "ف" گفتم: "اینا دیگه کین؟" گفت: "الان ته و توشو در میارم"، در یک فرصت مناسب که پاسدارها توی راهرو نبودن رفت پیش یکی از آنها نشست. کار خطرناکی بود و اگه متوجه می شدند، تو دردسر می افتاد. لباس نظامیان یکدست بود و"ف" بین آنها تابلو بود. من سعی کردم راهرو را زیر نظر داشته باشم."ف" داشت با یکی از آنها حرف می زد که پاسداری از راه رسید. من "ف" را خبر کردم ولی دیر شده بود و نگهبان که تند راه می رفت نزدیک شد، "ف" میخکوب شده بود، ولی نگهبان که ظاهرا سرش شلوغ بود متوجه نشد و از جلو او گذشت؛ بلافاصله او برگشت و سر جاش نشست. زیر لب پرسیدم: "چه خبر؟" گفت: اینا ارتشی هایی بودن که به دست مجاهدین اسیر شدن و بعد دوباره با حمله سپاه بدست جمهوری اسلامی می افتند". گفتم: خوب حالا چرا آوردنشون زندان؟ "بخاطر اینکه در مدت کوتاه اسارت وادارشون کرده بودن که سنگر بکنن و یا اسلحه تمیز کنن و ...و به آنها جرم همکاری زدن و همشونو دارن محاکمه می کنن، اکثرا سرباز و یا درجه دارای رده پایین هستند". فهمیدیم که رژیم به این نظامیان هم رحم نکرده و به خاطر اسیر بودن زندانی و محاکمشون کردند. در آن شرایط که هزاران زندانی قتل عام شده بودند و ما اکثر رفقایمان را از دست داده بودیم این موضوع حس کنکاوی زیادی در ما ایجاد نکرد و اینجور برخوردها و بازداشتها تحت حکومت رژیم جمهوری اسلامی کاملا عادی بود.

چند روز بعد تعداد زیادی از ما رو به انفرادی های "آسایشگاه" بردند. بند "آسایشگاه" شامل چهار طبقه و هر طبقه حدود صد سلول انفرادی بود؛ طبقه همکف برای زندانیان زن و سه طبقه دیگر برای زندانیان مرد بود. در مدت بیش از یک ماهی که توی انفرادی بودم، سلول مجاورم و یک سلول در طبقه پایین دو زندانی نظامی بودند که یکی سرباز و دیگری استوار بود. و من از طریق پنجره در فرصت های مناسب با آنها حرف می زدم. در انفرادی ها لوله ای به شکل حرف   وجود داشت که در واقع شوفاژ سلول بودند، و ما روی آن می ایستادیم تا صورتمان به پنجره برسد - چون پنجره ها بالای سلول بودند و قد زندانی به آن نمی رسید - و بنا بر این از این طریق گاهی می توانستیم با سلول های مجاور و یا پایین و بالا حرف بزنیم که البته خطر های خودش را هم داشت و گاهی دستگیر می شدیم و بارانی از کتک بر سرمان فرود می آمد.

من در این مدت بارها با آنها حرف زدم بخصوص با زندانی درجه دار که جسورتر بود و بیشتر تن به خطر می داد و بیشتر حرف می زد و اطلاعات بیشتری هم داشت. آنها اینطور توضیح دادند که، تعدادشان حدود 500 نفر بوده که در اوین در دو بند یک بالا و یک پایین 325 زندانی بودند - این بندها تا قبل از اوردن آنها یعنی تا اواخر مرداد، متعلق به زندانیان سیاسی اعدام شده بود که با خالی شدن بند ها آنها را مستقر کرده بودند - و پس از بازجویی های مکرر آنها را محاکمه و به حکم محاربه محکوم کرده اند و دسته دسته آنها را به سلول های انفرادی می آورند و سپس اعدام می کنند. طبق آخرین اطلاعاتی که آنها داشتند تعداد معدودی باقی مانده بودند که آنها هم به سلول های انفرادی منتقل شده و منتظر مرگ بودند. من با وجود اینکه فکرم شدیدا مشغول رفقایی بود که تازه از دست داده بودیم و بلاتکلیفی که فکر می کردیم سر انجامی جز مرگ ندارد، اما به هر حال نسبت به این جنایت حساس شده بودم و می خواستم اطلاعات بیشتری بدست آورم. فهمیدم که هیچیک از آنها ملاقات نداشتند و اصلا خانوادهای آنها اطلاعی از زندانی بودن آنها ندارند، چون به هیچیک از زندانیان اجازه تماس با خانواده را نداده  و پس از اسارت نیز با زندانیان دیگر در یک بند نبوده اند و بنابراین خانواده آنها فکر می کردند که آنها در جبهه  اسیر و یا مفقود شده اند.در همین مدت موفق شدم با چند تن دیگر از آنها حرف بزنم که آنها هم همین ماجرا را با جزیات دیگری توضیح دادند و بنا بر این بیشتر پی به جنایتی که رخ داده بود بردم.

آنها عمدتا سربازان بین 18 تا 20 ساله بودند و هیچ گرایش سیاسی نداشتند و فقط به خاطر تسلیم شدن به مجاهدین، به مرگ محکوم شدند. دستگاه آدم کش دولتی در آن شرایط که جنگ پایان یافته و بحران های بزرگی را پیش رو می دید، فقط نیاز به کشتار هر چه بیشتر داشت و جان هزاران نفر و از جمله سربازان و درجه داران جوان و بی گناه را نیز گرفت. بیرون زندان با تحقیقاتی که در این رابطه انجام دادم متوجه شدم که هیچیک از خانواده ای ارتشیان اعدام شده از سرنوشت آنها خبر ندارند و تصور می کردند که فرزندانشان یا در جبهه شهید و یا مفقود الاثر و یا اسیر ارتش عراق شده اند.

هر چند که افرادی که کم و بیش از این جنایت با خبر بودند، سعی در بازگو کردن و افشای آن داشتند ، اما تا کنون بدلیل اینکه رسما این مطالب درج نشده وصرفا مطالب پراکنده ای در این رابطه گفته شده، این جنایات در هاله ای از ابهام قرار داشت. جنایات این حکومت آنچنان وسیع و گسترده است که تنها پس از سرنگونی آن ممکن خواهد شد تا راز همه جنایات بر ملا گردد.

 

 

 

ننگ و نفرت بر جلادان و شکنجه گران جمهوری اسلامی!

 

 

 

 

به نقل از به پیش! 59، چهارشنبه 3 آذر 1389، 25 نوامبر 2010